روایتِ دل

به شکت اعتماد کن و به اعتمادت شک

روایتِ دل

به شکت اعتماد کن و به اعتمادت شک

27/10/02

سلام

درباره خودت حرف زدن تو وهله اول خیلی آسون بنظر میرسه. اما وقتی شروع به نوشتن میکنی تمام سلول های عصبی و مغزت شروع میکنن به جنب و جوش تا تو رو به بهترین شکل ممکن ارائه بدن. انگار ذهنمونم دلش نمیخواد بگه ماست من ترشه :) به هر ترتیب یه آدمم که تو این دنیا گیر افتادم. این دنیا تفرجگاه نیست که اومده باشیم یه حالی بکنیم و بعد بریم. خیلی درگیرم که بتونم تاثیر مثبتی تو ذهن و یاد کسایی که میشناسن منو؛ داشته باشم. تو دانشگاه حقوق خوندم. کلا قانونمند بودن رو دوست دارم و تو این روزا مغزم سوت میکشه از راه های در رو قانون. قانون بهم یاد داد مجرم بودن به اون بدی که همه فکر میکنن نیست. قانون تمام قد پشتته مجرم جون. قانون قدرته ولی میتونه ذلت هم برات بیاره. متاسفانه آدمیم که نمیتونم سکوت کنم و این برام گاهی گران تموم میشه. برخوردهای سلیقه ای، درگیر شدن احساسات، سفارش حاجی فلانی و مشتی بهمانی همه جا هست و زور مافوقم که همیشه بوده پس کلتو بنداز پایین کاری که گفتنو انجام بده. یه وقتایی فکر میکردم که اصلاح میشه اما دیدم نه ریشه دونده تو وجود تک تکمون چرا که هرجا میریم اصلا به حقوق اجتماعی هم احترام نمیذاریم. همه رفتارهای جنتلمنانه ناشی از همین احساساته! جو گیر نشی فکر کنی به حقوق دیگران احترام گذاشتی.

درباره من درباره همه چی شد الا خودم. یه آدم معمولی که خواسته های بزرگ زیادی داره و خواهان قدرته و فعلا تو آغاز کاره. فک کنم یه جوون 26 یا 7 ساله اصلا نمیتونه به خودش فکر کنه. دعام کنین تا خدا خیلی هوامو داشته باشه و کمکم کنه تا بتونم بسازم.

سوالی هست درخدمتم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.